![]() |
![]() |
|
| منتظران ظهور |
|
تو این لینک دل نامه های شما دوستان رو میخوام بزارم . فکر کنید اگه بخواید با حضرت درد دل کنید چی بهش میگید. منتظر کامنتهای شما در قسمت نظرات هستم. میخوام حرفهایی که زبان غاصر ازبیانشان هستند برام بفرستید. حرفاتون به نام خودتون توی وبلاگ ثبت خواهد شد. از دوستان خواهش میکنم به این لینک توجه خاصی داشته باشند .
جمعه اي ديگر گذشت و مهدي نيامد... عزيز دلم سلام...مهربانم سلام...آقا سلام...گل نرگسم سلام نازنين دلم هواي پرسيدن حالتو كرده! مهربون دارم فكر مي كنم يه زمستان ديگه هم گذشت و از ماه شب چهارده من خبري نشد. دلم مي خواد بهت بگم كه حق داري باهام حرف نزني مي دونم كه بي معرفتي كردم و مي دونم كه تا حالا بارها دلت رو شكستم...هميشه با خودم مي گفتم نباشه اون دلي كه دل تو رو بشكنه اما حالا مي بينم من هنوز هستم...نازنين،من بدم قبول...راست مي گي...حتي اگه بگي از اين همه عهد بستن و شكستن تو خسته ام حق داري...اما آقاجون بذار منم يه چيزي بگم...آقاجون كسي رو جز تو ندارم كه بهش پناه ببرم اگه تو هم در رو روي من ببندي سرگردون مي شم و در راه مونده...مهدي جان محرم هم تموم شد و امروز اول ماه صفر هست اگه ردم كني اگه تو هم در رو به روم ببندي چه كنم؟؟...به بي كسي بي تو...به بي پناهي بي تو...به بيچارگي بي تو رحم كني...دلم بدجوري گرفته...دلم بدجوري برات تنگه اما به خدا اگه ردم كني بازم سرم رو مي اندازم پايين و با تموم دلم مي گم آقا جونم دوستت دارم و منتظر ظهورت هستم. دل نوشته ای به حضرتش. ازشون تشکر می کنم و توفیقشان را از خداوند خواستارم.
کمال تشکرروازایشان دارم و امیدوارم به آنچه دردل دارند به کرامت آقامون صاحب الزمان برسند. باز هم جمعه رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشستهام... میبینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفشها را به گوشهای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش میبرد همان که خودش را با سنگ ریزههای کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصلهای است به اندازه یک قلب بیقرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست.. مردم از کنارم میگذرند و به اشکهایم میخندند... شاید دیوانهام میپندارند... باک نیست!. بر این شب زده خراب دوره گرد خرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون میرقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم میشود... ای کاش بودی و با عبایت شانههای ارزانم را گرما میبخشیدی... از خدا بخواه زندهام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همینجا... کنار خرابه دل...
... نگاه میکنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی... شدهام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت میرسد کاری بکن! تشنهام... تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کردهام... میخواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟ اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و میرود... دستم بگیر، مگذار غرق شوم.. اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچگاه دست از سر دلم بر نمیداری. صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته... نمیدانم پشت کدام دیواراین شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشتهام... دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم... قد و قامت توبههایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچینهای باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی میماند تسخیر ناشدنی. آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبههایش مایه خنده فرشتهها شده... همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا... همان که هنوز به عشق جمعههایت زنده است... همان که دیشب برای آخرین بار توبهاش را ریختم توی جعبهای از امید و دادمش دست فرشتهای که برساندش دست خدا... روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است». سلام داداشی....... نوشته شده توسط :(*..*..*) امشب شب نيمه ي شعبان است همه شاد و خوشحال اندو امشب را جشن گرفته اند از هر طرف صداي آهنگ به گوش مي رسد ممن اگه...گل آفتاب گردون هر روز...يه حلقه ي طلايي دوبس دوبس... پسري زير چشمي به هواي دادن شيريني دو سه تا خانم را زير نظر گرفته همه شاد شادند دخترها و پسرها دست در دست هم به خيابان آمده اند تا امشب را را جشن بگيرند دست هاست كه به سوي كيك شيريني شير و بستني و...حمله ور مي شودخانمي در كشاكش اين لحظات روسريش زير دست و پا گم شده است توي صف بستني آقايي پشت سر خانم ها ايستاده و...شب از نيمه گذشته است و صداي بوق ماشينها و موتورها همچنان به گوش مي رسد پيرمردي روي تخت بيمارستان همه ي آنها را دعا مي كند امشب شب تولد آقاست امشب را همه جشن گرفته اند همه خوشحال اند همه اما صاحب اين شب... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 آذر1386ساعت 0:39 توسط عاشقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وضعیت من در یاهو |